کلوپ پایتخت دوستان - مطالب چو چانگ

چو چانگ

یکشنبه 29 مهر 1397 04:09 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: پایتخت 3 ? چو چانگ ?

تمایل بازیگر چینی سریال پایتخت به ازدواج با یک ایرانی + عکس

بازیگر ، بازیگر چینی
خانم ژان منگ هان بازیگر چینی سریال پایتخت 3 در مصاحبه ای گفت فرهنگ ایرانیان برایش جالب است و قصد دارد با یک مرد ایرانی ازدواج کند.

خانم منگ هان یا به قول پایتختی ها ماهان، بازیگر نقش همسر ارسطو خوش برخورد و البته خوش خنده است. شاید برایتان جالب باشد بدانید غذای ایرانی مورد علاقه او دیزی است و به مولانا و نی نامه علاقه دارد.
در ادامه گفتگویی با خانم منگ هان بازیگر چینی
سریال پایتخت را میخوانید.

شما چه زمانی به ایران آمدید؟
- چهار سال و نیم پیش بود، زمستان 2009.

تمام این چهار سال ساکن ایران بودید؟
- بله. البته هر سال یکی دو بار به کشورم برمی گردم.

چطور پایتان به ایران باز شد؟
- در چین زبان فارسی خواندم. البته رشته اصلی ام انگلیسی بود و بعد از آن چند زبان دیگر هم انتخاب کردم؛ ژاپنی، آلمانی و فارسی. با مقایسه این زبان ها تصمیم گرفتم فارسی را ادامه بدهم.

یعنی شما این چند زبان را بلد هستید؟
- من فقط انگلیسی و فارسی می توانم بنویسم و بخوانم و بعد از یاد گرفتن فارسی دیگر ژاپنی و آلمانی نمی توانم صحبت کنم. چینی را هم که حرفه ای صحبت می کنم.

درستان که تمام شود به چین برمی گردید یا می خواهید در ایران بمانید؟
- هنوز تصمیم نگرفته ام. شاید همچنان رفت و آمد داشته باشم و چند ماه ایران بمانم و چند ماه چین.

شما ازدواج کرده اید؟
- نه هنوز.

ممکن است با یک ایرانی ازدواج کنید؟
- بستگی به اینکه چه کسی باشد دارد. بله. اگر خدا بخواهد.

 

منگ هان



شما مسلمان هستید؟
- هنوز نه.

چطور شد که بازیگر پایتخت شدید؟
- مرا سفارت چین معرفی کرد.

خودتان به بازیگری علاقه داشتید؟ سابقه ای در این هنر دارید؟
- قبلا که در پکن بودم برنامه تلویزیونی انجام دادم اما سریال نبود. بلکه برنامه های تفریحی بود.

یعنی شما مجری بودید؟
- بله. در سی سی تی وی، پکن تی وی و چند تلویزیون مختلف یک سال و خرده ای اجرا می کردم.

پس معروف بودید؟
- معروف که نه اما مردم بابت آن یک سال مرا می شناسند.

مردم شما سریال «پایتخت» را هم دیدند؟
- بله چینی هایی که در ایران هستند و فارسی بلدند دیده اند. چینی ها زیاد زبان فارسی را یاد می گیرند.

خانواده تان هم دیده اند؟
- بابا و مامانم هنوز آن را ندیده اند. اما من می خواهم دی وی دی اش را بخرم و برایشان بفرستم. این هدیه خوبی است.

بازیگر چینی پایتخت



پدر و مادرتان درباره دوری از شما و زندگی تان در ایران چه نظری دارند؟
- برایشان خیلی جالب است. چون ما چینی ها تا به حال یک خانم با روسری در تلویزیون ندیده بودیم. من هم که اولین بار به ایران آمدم به خانم ها با تعجب نگاه می کردم. چون قبلا ندیده بودم که یک خانم با حجاب چه شکلی است.

اگر باز هم به شما پیشنهاد بازیگری شود می پذیرید؟
- اگر فیلمنامه خیلی جالب باشد حتما این کار را می کنم.

دیالوگ های «پایتخت» را که متوجه می شدید؟
- بله چون چندبار تکرار می شد متوجه می شدم. توضیحات دوستان هم کمک می کرد. اما اگر یک سریال دیگر ببینم اکثرا متوجه منظورشان نمی شوم. چون اصطلاحات زیادی استفاده می کنند. صحبت با لهجه محلی هم باعث می شود حرف ها برایم نامفهوم باشد.

شما بازیگران ایرانی را می شناختید؟
- یک ایرانی در اپرای پکن بود که بازی می کرد او را دیده بودم اما اسم او را حفظ نیستم.

پس در «پایتخت» بود که با سینما و تلویزیون ایران آشنا شدید.
- بله همه چیز برای من جدید بود.

در ادبیات فارسی به چه نویسنده یا شاعری علاقه دارید؟
- مولانا. مثلا نی نامه را خیلی دوست دارم. مثنوی معنوی و غزلیات شمس هم همینطور.

چه چیزی برای شما در ایران از همه جالب تر بود؟
- پیش از اولین باری که من به ایران بیایم هیچوقت یک خانم با چادر ندیده بودم. خانم های چادری را خیلی نگاه می کردم. جالب تر اینکه وقتی سوار اتوبوس شدم دیدم زن و مردها جدا از هم می نشینند. فرهنگ ایران هم خیلی برایم جالب است. اکثر چیزهایی که در ایران دیدم برای اولین بار بود.

 

همسر چینی ارسطو



درباره غذاهای ایرانی چه نظری دارید؟
- همه غذاها را اولین بار اینجا خوردم. خیلی جالب بود. من هر چیزی که در بازار می دیدم نمی دانستم چیست و انگار کاملا یک دنیای جدید را تجربه کردم.

کدام غذای ایرانی را دوست دارید؟ اصلا این غذاها با ذائقه تان جور در می آید؟
- بله. دیزی را خیلی دوست دارم. یادم می آید اولین بار در ایران دوغ خوردم. (قهقهه می زند) ایرانی ها خیلی به من تعارف می کنند و فکر می کنم از من پذیرایی کردند. مدام می گفتند بفرمایید بفرمایید و من گفتم باشه و دوغ را خوردم و آخ...!

خوشتان نیامد؟
- اصلا نمی توانستم تحمل کنم. اما حالا عادت کرده ام. ما دوغ نداریم. ماست ما هم با ماست ایرانی فرق می کند. غذا کاملا متفاوت است. مزه، رنگ و همه چیز فرق می کند.

ماست شما با ماست ما چه فرقی می کند؟
- ماست شما خیلی ترش است اما آنجا ما ماست شیرین می خوریم. من یک ماه اولی که ایران بودم هیچ غذایی نخوردم.

ما اینجا رستوران چینی هم داریم.
- اولین باری که به ایران آمدم نمی دانستم رستوران چینی کجا است. فارسی هم بلد نبودم و فقط انگلیسی حرف می زدم. پسران ایرانی مدام با من صحبت می کردند و من خیلی خوشحال شدم. فکر می کردم خیلی خوشگل هستم. بعد از چند سال فهمیدم خارجی بودن من برای مردم جالب است.

غیر از تهران به مناطق دیگر ایران هم رفته اید.
- بله. اکثر شهرهای شمال را رفته ام. از شمال تا جنوب را دیده ام. از دریای خزر و اکثر شهرهای که اطراف آن قرار دارند تا جنوب جزیره های قشم و هرمز را دیده ام.

تا به حال مشهد هم رفته اید.
- بله.

زیارت در فرهنگ شما هم هست؟
- من هیچوقت مثل زیارت شما تجربه نکرده بودم. همه چیز جدید بود. ما هم مسلمان داریم اما آنها از فرهنگ ما دور هستند و با هم در یک شهر زندگی نمی کنیم. بلکه در شهر دیگری هستیم. من در شهری کوچک به نام رویان زندگی می کردم.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زلزه 9 ریشتری در علی اباد:| = کامینگ سون

پنجشنبه 22 شهریور 1397 09:13 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: نقی ? هما ? ارسطو ? فهیم ? بهتاش ? رحمت ? بهبود ? چو چانگ ? الیزابت ? خانوم فدوی ? بابا پنج علی ? سارا نیکا ? رحمان رحیم ?
این داستان درباره اینه که بهروز دوست دختر پیدا میکنه و دوست دخترش با اون زلزه 9 و 9 دهم ریشتر میشن
+ بهنام بانی کنسرت میزاره و غوغا به پا میشه
- ارسطو اعتراف میکنه چوچانگ رو کشته
سوع پیشینه میگره
+اوس موسی برمیگرده
- گلرخ با بهتاش ازدواج میکنه



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 شهریور 1397 01:45 ب.ظ

داستان فلسفه ی پایتخت قسمت اخر (پایان داستان فصل 2)

سه شنبه 9 مرداد 1397 07:16 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: رحمان رحیم ? سارا نیکا ? بابا پنج علی ? خانوم فدوی ? الیزابت ? چو چانگ ? بهبود ? رحمت ? بهتاش ? فهیم ? ارسطو ? هما ? نقی ?
 این اخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونههههههههه
این اخرین قسمته که میبینیم عاقل شو دیوووووونههههههههههه
در این قسمت

عروسی ارسطو و الیزابته دیگه



 نقی نگاهی به عکس خودشو ارسطو میندازه و میگه : هیییییی اه پسر خاله تو هم متاهل شدی
یادمه مخ خانوم فدوی .... چو چانگ بالا خره به این زن انگلیسی رسیدی
این زندگیمون یه فلسفه ی اجتماعیه
میدونستی
اوفففف الهی خوشبخت شی



بکن ولی دست از کله کچل ما ور دار
----------------------------------------------------------------------------------
---- اجی تو داری ازدواج میکنی هیچ خبری بهتر از این نیست
---- مرسی
 
 --- دایی میگم منم برم خواستگاری مبینا
--- چی میگی بهتاش
--- داییی
---- باشه
---- نقی زن ارسطو داداش پرستوعه
----- بله پدر جان

---- و بعد همه میرقصن ( رقص ارسطو خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ)
چو چانگ مخفیانه میاد تو و بنزین میریزه دور تالار
و فندک روشن میکنه
و


 گرومپ بومب کل اونجا میره هوا و همه میمیرن
:( :( 
خدا رحمتشون کنه
پیش شیر راحت باشین الهی




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خوندید

دوشنبه 8 مرداد 1397 04:26 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: نقی ? هما ? ارسطو ? فهیم ? بهتاش ? رحمت ? بهبود ? چو چانگ ? خانوم فدوی ? بابا پنج علی ? سارا نیکا ?
این داستان فلسفه ی پایتخته
فصل دومش فردا میاد اگه لذت بردین در نظرات بگین




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 04:29 ب.ظ

داستان فلسفه ی پایتخت قسمت اخر (پایان فصل یک)

دوشنبه 8 مرداد 1397 04:05 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: نقی ? ارسطو ? فهیم ? رحمت ? چو چانگ ? سارا نیکا ?
در این قسمت خواهید دید....

نقی از کما در میاد

ارسطو با خانوم فدوی ازدواج میکنه

فهیمه زنده میشه



11 و نیم ماه بلاخره نقی از کما درمیاد
---- ای ارسطو پسر خاله ی کله شقه من
چرا مردی با چه حقی
چو چانگ اومد و سارا رو دزدید
ای کاش میدیدی
حیف که مردی
--- نقی داداش بیا بریم
-- بریم رحمت جان


--- ارسطو... ببین من دلم برای زمین تنگ شده ببین میتونی
تو هم از خر شیطان بیا پایین و با خانوم فدوی ازدواج کن
--- باشه
-- من میرم با خانوم فدوی حرف بزنم


شعله خانوم  بیا از خر شیطان بیا پایین
با ارسطو ازدواج کن
--- وا فهیمه خانوم مگه تو دنیای مرده ها هم میشه ازدواج کرد
--- بله که میشه
--- اوم.... پس... باشه


و زمینی شدن فهیمه
و ازدواج شعله و ارسطو


ادامه دارد

فصل دو بزودی

ارسطو تا بخواد ازدواج کنه میره دنیای انسان ها...

در فصل بعد






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 04:23 ب.ظ

داستان فلسفه ی پایتخت قسمت چهارم

دوشنبه 8 مرداد 1397 03:04 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: سارا نیکا ? خانوم فدوی ? چو چانگ ? بهبود ? رحمت ? بهتاش ? فهیم ? ارسطو ? هما ? نقی ?
انچه در این قمست اشکارا ست .....


به دنیای مردگان میرویم

ارسطو خانوم فدوی رو میبینه

و فهیمه بهروز و نیکا

نقی به کما میره


یک ادم درازی به نام ( شیر) داداش بهبود : ا... ارسطو تو هم باش بیا به اینجا

زن داداش و بهروز و نیکا هم اونجان

ارسطو میاد ....

--- ا پسر خاله تو هم رفتنی شدی

بهروز: عمو ارسطو خوش اومدی

--- نیکا : عمو ارسطو واسه چی اومدین اینجا

--- اوف انقد سوال پیچم نکنید ا یه دیقه بزارین استراحت کنم

راستی راحل کو ؟؟؟

--- پسر خاله راحل زنده است

------ چی؟

-- اره ما کل اینجا رو گشتیم ولی راحل نبود در عزاش خانوم شعله رو دیدیم

اونجاست

---- ا... اقا ارسطو ... ا... شما اینجا چه میکنید

---- خانوم فدوی من از شما سوال دارم

شما اینجا چه میکنید

--- والا اقا ارسطو دیالیز تو خانواده ی ما مسریه

-- منم خودکشی کردم

---- واس چی

--- از همه چی راحت شدم

--- شنیدم زنتون زنده است

--- میدونم ولی اون همه رو دست انداخته



نقی : اقای اقای دکتر اقای دکتر حال پسر خاله ام چطوره

---- متاستفم ...

رحمت نقی و بهبود : شما چی میگین اقای دکتر پسرخاله امون هم رفتنی شد

ای وای ای وای

( و نقی عین اون موقع مثه دریل میشه)

و غش

--- نقی نقی نقی نقی.... داییی.................. بابا بابا.....

---- ینی چی نقی تو کما ی طولانی مدت رفته این حرفه

---- هما خانوم ولی کار خداست

------------ کار خداست پس ای خدا ( بهتاش)



انچه  در قمست بعد میبینید


فهیمه با ارسطو صحبت میکنه

ارسطو مجبوره با خانوم فدوی ازدواج کنه

پس از 11 ماه و نیم نقی از کما در میاد








دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 03:50 ب.ظ

در این قست خواهید دید

یکشنبه 7 مرداد 1397 04:53 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ترنم
موضوع: چو چانگ ? بهبود ? رحمت ? فهیم ? ارسطو ? نقی ?
در این قسمت خواهید دید که......

ارسطو یاد چو چانگ میوفته
بهبود زنده میشه و..... فهیم رو با رحمت داداش میبینن
همه چیر قمر در عقربه
سارا نیکا بحث میکنند و....
این قسمت
دینگ دینگ
اقای نقی معمولی به بخش دهن کج
نقی بدو بدو میاد پیش سارا نیکا
سارا نیکا یکی بیاد این عمه ی توهم زده اتون رو ببره پیش عمو رحمت
بحث کنه مخم رفت
سارا : من یا نیکا
( از قرار معلوم نیکا)
نیکا خانوم شما بیایید
عمه بدو بیا پیش عمو رحمت
- ای سارا گفیتا
---- عمه جان من نیکام
---- اهان نیکا بریم
------ رحمت اون چه لباسیه میخوای بری تئاتر نمیخوای بری اهنگ بخونی که
------- فهیمه نه جانم تو نمایش نقش خواننده دارم
بهبود یهو میاد از کمد بیرون و میگه : فهیم سلام
فهیمه واسه چند دقیقه بی حس و یهو سکته میکنه
رحمت میگه : ا...ا...ام بهبود...داداش... این حلقه پیش کش اقا... ام ... ام


ارسطو به نقی : ای راحل بی بی من کجاست ای کاش عین روانیا میومد و میگفت : سوریپرایز
یاد اون روزا ی مسخره با چو چانگ بخیر
نقی: کلافه ام کرده ای برویم به سرتی فیکی
خب پسر خاله تنبل خر من
بریم

در قسمت بعد خواهید...

سر قبر فهیمه

و جنگ بین بهبود ورحمت....





































































ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 05:18 ب.ظ